سفرنامه مشهد
خیلی هم دیر نشده.دیگر الکی شلوغش نکنید!!!امروز هفته گرد)!( سفرمان است.
گفتن از سفر مشهد یا هر سفر دیگری،آن هم در یک محیط کاملاً مجازی،با فرض اینکه می دانیم بیشتر خاطرات و اتفاقات خصوصی است،به نظرم کاری، نگوییم کاملاً ولی نسبتاًبه درد نخور است!
مگر اینکه آن خاطرات یا زیاد خصوصی نباشند و یا اینکه مربوط به همان محیط کاملاًمجازی باشند.
و البته چه کسی می تواند تضمین می کند که خاطرات هم مجازی نشوند؟خواهشاً نگویید وجدان! که هرچه می کشیم از دست همین وجدانهای خواب است.که البته اگر خواب بودند که تا حالا بیدار شده بودند.بهتر است بگوییم وجدانهایی که خود را به خواب زدهاند!!!
امسال امام رضا خیلی شرمنده مان کرد و سفرمان افتاد در مبعث و از حالا، دیگر نمی خواهم به جایی کمتر از مشهد راضی شوم یا راضیم کنند.مگر اینکه بهم ثابت شود یا ثابت کنند که ارزشش بیشتر است.
اما مثل اینکه فقط من نبودم،امام رضا خیلی های دیگر که شاید بهتر از من یا مثل من هم بودند را شرمنده کرد که این روز را مشهد بودند.که البته عدهای از اینها را همین وبلاگ نویس ها تشکیل می دادند.
ایمانه که قبلاً مدیر وبلاگ سلام آقا بود و بعدش مدتی با حزب اللهی ها نوشت و الان دیگر خدا داند که کجا به نامی دیگر دارد می نویسد!
م.ر مدیراسبق وبلاگ کربلای جبههها یادش به خیر!
ورودی 84 .مدیر فعلی وبلاگ عمره دانشجویی _2واحد که البته قبلاً دیده بودمش
فاطمه مدیر فعلی وبلاگ آخوندها از مریخ نیامدند!که ....
و خودم!
*یک تبصره باید به قانونی که آن بالا گفتم اضافه کنم!بعضیاز خاطراتی که مربوط به همین دنیای کاملاً مجازی هم می شوند دز خصوصی بودنشان بالاست.پس اگر دیدید دارید به جاهایی می رسید که از خواندن این مطالب هیچ چیزی نمی فهمید،با یک کلیک خودتان را خلاص کنیدتا صفحها ی که موجب اعصاب خوردیتان شده بسته شود!
هرچی از قبلش با این فاطمه هماهنگ کردم که کیمی تونی بیای و مطمئن بودم که جای قرار را (یعنی جلوی کتابخانه آستان قدس) بلد است و البته نیامد .جالب است بدانید که با ایمانه تنها 2 ساعت قبل هماهنگ کردم و قرار شد بعد از نماز مغرب بیاید که البته آمد.
ساعت حدود 6 بود که هرچی منتظر ماشین و حتا اتوبوس بودم،نیامد!یعنی آمد،ولی نمی رفت حرم! دلیلش را نمی دانم ولی مطمئن بودم که اگر از یک واژه ی اسرار آمیز استفاده می کردم قطعاً 5 دقیقهای به حرم می رسیدم و آن واژه چیزی نبود جز،دربست!
ما که اهل باج نبودیم پیاده راه افتادیم.نزدیک اذان رسیدم که طبیعی بود صحن انقلاب بسته شده باشد.
اجباراً به صحن غدیر رفتم.و جالب است بدانید که اصالتاً و بالذات آن صحن عرب است.جدا از اینکه 99 درصدش را اعراب تشکیل می دهند،مکبر و امامش هم عرب بود! و چقدر ما غریب بودیم! و نمی دانم این چه ربطی داشت به اینکه آنجا حتا یک خادم هم آنجانباشد تا مردم ر ابعد از نماز بلند کند!
توی ترافیک آدمها گیر کردم!فکر می کردم آخر همه می رسم و مانده بودم چه طور بقیه را بشناسم؟!؟ وقتی بقیه را تا به حال هم ندیدهام!
از من به شما گفتن که اگر می خواهید چنین قرارهایی بگذارید،یا از طرف بپرسید که قرار است با چه سر و وضعی بیاید،و یا اینکه عکسش را ازش بخواهید تا قیافهاش دستتان بیاید..نمی دانید سر این قضیه چه کسانی را که بد نگاه نکردم و چه فکرهایی که دربارهام نکردند!
و به غیر همان طور که فکر می کردم اول از همه رسیدم!چند دقیقهای که ایستادم سر و کلهی ورودی 84 رسید.سلام و علیک و خوبم و خوبی و چطوری و .... خلاصه همان تبصره ی بالایی.
چند دقیقهای نگذشت که ایمانه آمد!و البته من می گویم چند دقیقهو تو خود بخوان حدیث مفصل....
نمیدانید چه چیزهایی بر من پوشیده بود که آشکار شد....البته از اول هم می دانستم ولی ... .
خستهتان نکنم!خیلی حرف شد و مهمترینش دربارهی اینکه پارسی بلاگ خیلی بد و لوس و ننر و مسخره و.... همهی اینها شده. و همهاش پارتی بازی است.و البته خوب است بدانید که تمام حرفهایی که زده شد در آن جمع 3 نفره با دلیل و مدرک بوده است!
حتماًشما هم تا به حال فهمیدهاید که 2 نفر از این جمع هنوز نبودند.فاطمه و م.ر!
فاطمه را درست حدس زدید!سر کار ماندیم.خیلی هم منتظر شدیمها....ولی نیامد. بعد از یک سال آشنایی به امید اینکه در مشهد همدیگر رو می بینیم،نیامد! و دیگر وقت نبود چون دعای کمیل شروع می شد.
و در یک اقدام شجاعانه تصمیم بر این شد که دیگر برویم و منتظرش نمانیم
!!!!
م .ر هم گفت که نمی تواند بیاید و شب قبلش صحن جمهوری ساعت 12:30 شب قرار گذاشتیم!کنار ساعت آفتابی. و اصلاً خود این ساعت آفتابی هم ماجرایی دارد.باور می کنید که مردم میآمدند سر آنجا و باانگشت مردهی فرضی آنجا را خبر میکنند و فاتحه ای برایش می خوانند؟!؟!بدون اینکه حتا یک نگاه به آن زیر بیندازند تا عقربهی ساعت را ببینند!
(لطفاً نفرمایید که این موقع شب چرا قرار گذاشتیم؟نیم ساعت بعدش در همان جا،(تف به ریاء) زیارت جامعه می خواندند.) 10دقیقهای ما او را معطل کردیم که گذاشت ورفت و یک ربعی هم او ما را
!
آخه م. ر جان.یک ربع منتظر مانده بودی که ما رسیده بودیم!فکر نکردی ساعت 12 شبی ما کی بلند شویم و تازه توی ترافیک ماشین کی به حرم برسیم!؟!؟
خلاصه اینکه ندیدیمش!رفتیم سر زیارت جامعه که انصافاً حاج منصور هم... .همین طوری کبیره هست. و کبیره ترش هم کرد!2 ساعت و خوردهای طولش داد.بلند گو هم که هی قطع و وصل می شد و بالتبع در آن نصفه شبی دل ما هم!
مصیبتی کشیدیم تا هی برش گردانیم!آخرش نشد.دل ما آمد همین جا .نامردی هم نکرد و تا آخر دعا نشست ور دلمان!(آن یکی دل را می گویم)دیگر هر کاری کردیم تا وصلش کنیم،نشد!
اصلاً تقصیر حاج منصور است که این قدر ... .بابا جان !این همه می گویند هوای جوانهارا داشته باشید. کاش می دانستند که همه از خوابشان زدهاند و اینجا نشسته اند!
خلاصه اینکه خوش گذشت.خیلی اتفاقات دیگر هم افتاد که من از روی تنبلی میگویم که همان تبصره بالایی است.اما بین خودمان بماندها...نیست!این دستها خسته شدند از بس نوشتند و ..... .زیاده جسارت خواهد شد...
میخواستم اولش بگویم ها...یادم رفت!هرکسی را که گفته بود،عین دعایش را گفتم !بقیه را هم دعا کردم البته به زبان خودم.از همین امروز هم آماده ی استجابت فلفور آن باشید.
پ.ن:یکسریش گذشت!اما دوتایش مانده.خلاصه اینکه اعیاد شعبانیهتان مبارک
!